![]() |
![]() |
|
| در سایه ی چاقو/سنجاقک خواب رفته/با رویای دو باز جوان در بالهایش.. |
|
یه کلبه ، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
گاهی این را که برای دوست داشتن هم باید تلاش کرد، نمی فهمم.تلاش های یک طرفه. این که دوست داشتن به شکل ناگهانی و غیر قابل کنترلی در یک طرف رشد کند ، بزرگ شود و دیگری اصلا بی خبر باشد یا بی تفاوت.رنجی که باعث رشد خود به خودی یک طرف و کوچک شدن بی دلیل طرف مقابل می شود. آن گوشه دنج سمت چپ/مهدی ربی/نشر چشمه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
دیروز سینما4 ، فیلم
"مکس پین" رو نشون داد. شاید موضوع مهمی نباشه، ولی واسه من و امثال من
که یه زمانی خوره ی بازی مکس پین بودن و شب و روزای تابستونشون با اون می گذشت،
جالب و نوستالژیکه.
مکس پین یه بازی کامپیوتریه که شخصیت اصلی اون، مکس، یه پلیسه و در جریاناتی همسر و بچه اش به دست خلافکارا کشته می شه و مکس میره انتقام اونا رو از قاتلینش بگیره. یه ماجراجویی خفن و پر رمز و راز. تو همین گیر و دار یه شخصیت دیگه هم وجود داره که واسه پیدا کردن قاتل خواهرش، همون گروهی که خانواده ی پین رو کشته بودن، با مکس همکاری میکنه و همراه میشه. یه خانوم با شخصیت و محترم به نام "مونا" البته ایرانی نیست . راستش هنوزم نمیدونم چطور اسمش رو مونا گذاشتن. این فیلمی که تلویزیون نشون داد، محصول سال 2008 بود که از روی همین بازی ساخته شد. اما تو این نسخه ی صدا و سیمایی ، اسم دختره، مونا که نیست ، هیچ، اصلا حتی اسمی نداشت!! و تو کل فیلم حتی یکبار هم نشد که مکس اونا صدا کنه و مورد خطاب قرار بده! شاید هم اون جاهایی که همدیگه رو صدا میکنن، صلاح نبوده ما ببینیم! جالبتر اینکه تو کل فیلم، بازیگر شخصیت مونا رو 4 بار نشون داد که 3 بارش تکرار بار اول بود!!! قدیما میخواستن صحنه ای رو سانسور کنن، کلن کاتش میکردن و جاش گل و بلبل و درخت نشون میدادن، بعد مد شد یقه یا آستین خانومها رو سیاه کنن، حالا هم مد شده که کل یه شخصیتی تو فیلم رو کات کنن، انگار نه انگار که اصلا کسی در یه نقشی بازی کرده ! یا اصلا نقشی وجود داشته! این به اصطلاح فیلمهایی که تو تلویزیون پخش میشه، جز تیکه پاره های بی سر و ته چیزی نیست. اگه خود کارگردان این فیلم ، نسخه ی جدید و دوباره تدوین شده بدون اجازه و نظر خودش رو میدید، حتما قبل از اینکه فیلم تموم بشه، چند تا سکته ی اساسی میکرد! شاید هم اصلا فیلم خودش رو نشناسه و آخر فیلم اظهار تمایل کنه واسه ی آشنا شدن با کارگردان محترم !! این نوع نشون دادن فیلمها، در درجه ی اول توهینیه به کارگردان فیلمهای مورد نظر، بعد به بیننده. یا ماجرای سانسور کردن کارتون بی نظیر "وال-ای" ، رباتی که دختر بود رو به کلی جنسیتش رو تغییر داده بودن و پسرش کرده بودن!! اسم "ایو" یا همون حوا رو "ایوان" ترجمه کرده بودن و کلن خط سیر داستان که عشق بود رو از بین بردن. من بعد از فهمیدنش یک حالی شدم ، دقیقا مثل اینکه آدم رو بی شعور در نظر گرفته باشن! یا در حد بز!! فرض کرده باشن! امیدوارم دیگه هیچ سانسوری در هیچ جا و در هیچ زمینه ای وجود نداشته باشه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 فروردین1388ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
کلا من دوازده فروردین یاد بدبختی هام می افتم، کلا عرض کردم.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
دستهای فرو رفته در جیب ،
بوی خاک نم کشیده ی کودکی سالهای دور ، جرقه های فرو ریخته شده از ساختمان نیمه کاره ، صدای گوشنواز برخورد آتش و خاک سرد ، سرمای خنک عبور کرده از لای ماشینها ، به نظاره نشستن تو ، چند جفت چشم روی بام خانه ی کوچه ی بن بست ، و دست آخر ، صدای بال و پر زدن چشمهای نظاره گر ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
تو "دوست دارم"
منی/ گرانبهای ممنوعی که دارد همینطور/ نگفته می ماند/ منکه نیستم گفته باشم
برگشتن برگشتن/ چه آمدن های مزخرفی که/ هیچ کس به دیگری نگفت!/ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
گنه کرد در بلخ
آهنگری به گردن زدند در
شوشتر مسگری
این تیتر مقاله ای بود که یه منتقدی راجع به حذف فیلم "درباره الی" از جشنواره ی فجر به خاطر حضور گلشیفته به عنوان بازیگر فرعی فیلم نوشته بود و از عدم نمایش این فیلم انتقاد کرده بود و گفته بود اگه یه نفر خطا کرده ، درست نیست که عده ای دیگه به خاطر خطای اون تنبیه بشن . البته خوشبختانه مشکل فیلم حل شد و یکی دو روز پیش به نمایش در اومد. هر چند ممکنه به اکران عمومی در نیاد. اما من چند نکته رو میخوام بگم . اولا گلشیفته خطایی مرتکب نشده بود که در موردش اینطور صحبت بشه. اون فقط انتخاب کرد که راهش رو خارج از کشور و در هالیوود ادامه بده ، من نمیدونم کجای این کار ایرادی داره. در مورد پوشش و لباسشم باید بگم این یه مساله ی کاملا شخصیه و به کس یا کسان دیگه مربوط نمیشه که یه نفر دیگه تو کدوم کشور چه جوری لباس پوشیده ، حالا این آزادی اینجا وجود نداره ، یه بحث دیگه است، ولی دلیل نمیشه که به خاطر پوشش فلان نفر بیایم باهاش دشمن خونی بشیم و هر چیز بی ربطی رو ربط بدیم به اون . گلی فعلا خارج از کشور زندگی میکنه و دلیلی نداره حالا که تو یه کشور دیگه است، هنوز تابع قوانین و رسم و رسوم کشور خودش باشه ، هر جور که دوست داره میتونه عمل کنه ، دلش بخواد میتونه حتی اونجا با چادر ! هم بگرده، ولی به خودش مربوط میشه که چطوری عمل کنه، البته تو جلسه ی اکران فیلم در برلین با پوشش اسلامی وارد شد، ولی نباید انتظار داشت که در زندگی شخصی خودش هم نوع خاصی لباس بپوشه .این دیگه دست خودشه. تا حالا اکثر مردم از گلی خوششون می اومد که حتما به خاطر بازی خوبش بوده نه لباس پوشیدنش .حالا هم که داره پیشرفت می کنه، ما باید خوشحال باشیم ، شاید فیلم مجموعه ی دروغها ، فیلم خوبی از آب در نیومده باشه ، ولی هنوز جا برای پیشرفت گلی وجود داره . خوبه حالا گلی تو فیلم سکسی ، زبونم لال! بازی نکرد ، وگرنه تا حالا هزار بار فتوای مهدور الدم بودنش صادر شده بود!! اینا به کنار ، حرف رسول صدر عاملی منو بیشتر متعجب کرد " بیایید دختر کوچک سینمای ایران را به کشور برگردانیم" !!!!! این حرف چه معنی میتونه داشته باشه؟ گلی گول خورد و از کشور خارج شد که حالا باید بریم بگیم گلی جان! برگرد ! سرنوشت شومی در انتظار تو خواهد بود؟! یا توسط قاچاقچیان از کشور فرار کرد که حالا کمک کنیم برای برگرداندن به آغوش کشورش؟!! من که نفهمیدم ، هرکی فهمید به منم بگه . مثل اینکه حرف اون طنز نویسه درست بود : گلشیفته لیاقتش همین بود که بره تو فیلم چلغوزی مثل ریدلی اسکات بازی کنه و همبازی دی کاپریو بشه !! لیاقت نداشت که تو فیلم اخراجی های 2 و روبروی جواد رضویان و جواد هاشمی بازی کنه !!! ما فقط عادت داریم دیگران رو مثل خودمون ببینیم ، یعنی دوست داریم همه مطابق با سلیقه ی ما، حرف ما، و حتی دین ما ! عمل کنن که این غیر ممکنه ، تا یه نفر دیگه از ما فاصله می گیره و خلاف انتظار ما عمل میکنه، می توپیم بهش که آی ، فلانی کافر شده ! بعد شروع میکنیم انقدر ازش بد گفتن و چرت و پرت پشت سرش بافتن و تا اونو پیش همه خراب نکنیم ول کن هم نیستیم. تا حالا که گلی با روسری بود، همه دوسش داشتن و خوبش رو میگفتن، اما حالا اوضاع فرق کرده، چون مطابق سلیقه ی ما عمل نکرده، ما هم باید بدش رو بگیم و ازش بدمون بیاد. چرا؟ چون فقط حجاب اسلامی رو رعایت نکرده ! چرا ما فقط سر اینجور مسایل جوشی میشیم ؟ توی تمام دنیا دارن ایران رو به عناوین مختلف مسخره میکنن و تو سرش میزنن که البته حقمونه ، تا وقتی افق دیدمون در همین حده، همین آشه و همین کاسه . همه جا و همه وقت دارن ما رو با تروریستها یکی میکنن و ما صدامون در نمیاد ، جوشی نمیشیم، اعتراض نمیکنیم، کاری نمیکنیم، خلیج همیشه فارسمون رو با هر نام دیگه ای به کار میبرن ، جز اونی که باید، اما اصلا انگار نه انگار که دارن یه بخشی از کشور و فرهنگ و تمدنمون رو میکنن و جدا میکنن، هر بار یه فیلمی مثل اسکندر ، 300 ، جدیدا هم "مرد بله گو" با بازی جیم کری ، ساخته میشه و توش به ایرانی بودنمون ، هویت، فرهنگ و تمدن چند هزار سالمون و حتی همین نوع پوششمون توهین میکنن و از ما یه موجود احمق و تهی مغز و مهجور و عقب افتاده می سازن ، اونوقت ما بند کردیم به اینکه وای، موی فلان کس از روسریش زد بیرون ، یا وای، فلانی کشف حجاب کرد! و اسلام در خطر افتاد! اینا همش یعنی کاسه ی داغ تر از آش شدن . اگه معتقدیم فلانی با معلوم شدن موهاش گناه میکنه، خب گناهش گردن خودشه،(البته اگه گناهی وجود داشته باشه!) اگه نگران امر به معروف هستیم، جایی که بدونیم اثری نداره ، واجب نیست، پس خیالمون راحت ! نمیدونم تو جامعه ی ما چرا باید بدیهی ترین چیزا و خصوصی ترین چیزا مشکل ساز باشه و اقدام علیه امنیت ملی به حساب بیاد؟! کی میخوایم به خودمون بیایم؟ یکی میاد موهاشو فلان مدل میزنه، میگن نماد غرب زدگیه و جوونای جامعه رو به انحراف می کشونه! اون یکی میاد یه آهنگی رو زمزمه میکنه، میگن میخواد علیه حکومت اعتراض کنه! نمیدونم چرا نمیریم یقه ی کسایی رو بگیریم که در لوای اسلام هزار کار کثیف میکنن ،خودشون رو دلسوز ملت و کشور نشون میدن، ولی از هیچ کار کثیفی نمیگذرن، چرا با اونا اینطوری برخورد نمیکنیم؟ چون ظاهرش رو حفظ کرده؟ در عوض تا یکی بی پرده و صریح باشه، بهش فحش و بد و بیراه میگیم؟ تا کی میخوایم خودمون رو مضحکه ی این و اون بکنیم؟ با این کارا نه تنها هویت و ملیت ایران پا برجا نمیمونه، بلکه روز به روز هم کمرنگ و کمرنگ تر میشه و آخرش به فنا میره. بازم میگم، حقمونه، خودمون وقتی نمیخوایم یه کم جلو تر از نوک بینیمون رو ببینیم، هر بلایی سرمون بیاد حقمونه، هر توهینی که بهمون بشه، خودمون باعثشیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
ترم 5 هم تموم شد، یعنی داره می شه ، 2 تا امتحان دیگه
مونده تا پرونده ی این ترم هم بسته شه .نمی دونم باید خوشحال باشم از زود تموم شدن
دانشگاه یا ناراحت. دلم می خواد مدام خاطرات رو مرور کنم و تو ذهنم تازه نگهشون
دارم تا مبادا کمرنگ بشن و یواش یو اش فراموش بشن البته دوران دانشگاه انقدر واسه
آدم قشنگه که به این زودیا فراموش نمی شن.اتفاقات تلخ و شیرین زیادی این مدت
افتاده که هر کدوم حتی تلخشون هم واسه آدم شیرینه! مراسمهایی هم که تو دانشگاه
وجود داره به نوبه ی خودش جالبه و خنده دار . یکی از این مراسم هم مراسم سوار شدن
به سرویسه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 دی1387ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
حوصله ندارم ،
می گم نه ، یه نه محکم و جدی و خشن . خودمم دلم سوخت واسش از این لحن حرف زدنم . چرا نگفتم آره ، باشه ، بازم لجباز و خود خواه شدم ، چرا نرفتم ؟ نمی رم ؟ شاید بهم احتیاج داشت ، شاید نمی خواست تنها بره ، تنها باشه ، شاید... شاید نه ، حتما. اما خودخواهی و لجبازی و یه دنده بودن من ، ... یعنی نمی تونستم دلشو خوش کنم به بودنم ؟ حتی بودن ظاهری ؟ یعنی اون تاحالا اینکارو واسم نکرده ؟ نمی کنه؟ اگه بخوام بشمرم حتما حسابش از دستم در می ره ، ولی من تاحالا چند بار ؟ شاید حتی به یه مورد هم نرسه .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
دلم یه تیکه ابر می خواد ،
یه تیکه ابر پاک و روشن و سفید مث برف ، ببینم تو ابرتو به من قرض می دی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
به نظرم یه کم ابلهانه می
آد که آدم یه عالمه درس نخونده و تلنبار شده و چند تا آزمون هوش اجرا نکرده و
تفسیر نکرده داشته باشه ، همش رو هم باید نهایتا تا دو هفته ی دیگه انجام بده ،
اونوقت واسه ی خودش راحت و ریلکس بشینه یه کتاب داستان بخونه !
قبول کنین که وجدان نداشته ی من درد بگیره! ولی انصافا کتاب خوبی بود. از خوندنش لذت بردم. من که یه کله نشستم و خوندمش. البته یه رمان کوچولوی 162 صفحه ای چیزی نیست که آدم نتونه همش رو یه جا بخونه . اسمی هم که داره در نوع خودش جالبه. " دختر پرتقال ". راستش من از اون آدمهایی هستم که در درجه ی اول باید اسم و جلد کتاب منو جذب کنه.(البته قبول دارم این اصلا دلیل خوبی واسه خوندن یا نخوندن یه کتاب نیست !) وقتی اولین بار این اسمو تو باشگاه کتاب هفته نامه ی محبوبم " چلچراغ " دیدم ، جذبش شدم. خیلی وقت بود که این کتاب رو میشناختم و می خواستم بخرم ، ولی خب ، هر دفعه نمیشد. خلاصه بالاخره تو یه شب پاییزی سرد و تاریک این امر مهم میسر شد. پیشنهاد می کنم شما هم حتما بخرید و بخونیدش. قیمتش زیاد نیست. 1900 تومان ناقابل. نویسنده اش هم یه کسیه به نام " یوستین گوردر " ترجمه ی مهرداد بازیاری. فروشنده می گفت این ترجمه بهتر از ترجمه های دیگه است. توضیح نمیدم داستانش چیه تا خودتون بخونید. یادتون نره ها. پشیمون نمیشین. از این نویسنده کتاب" دنیای سوفی "رو هم میشناسم که اون رو هم خیلی وقته می خوام بخونم ولی چون طولانیه هنوز فرصت نکردم.فکر کنم چند سالی شده که هنوز فرصتی دست نداده!! دنیای سوفی منو یاد وب دوست عزیزم ، آدینه ، انداخت. اسم وبش" برونداد" که تو پیوندهام هست. یه وب تخصصی معرفی کتاب. بهش سر بزنین. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
- یک سردار را به من نشان بدهید که میلیارد ها تومان ثروت را از راه درست و حلال ،
بدون رانت و پارتی ، بدست آورده باشد؟ تو خون کسان نوشی و ما خون رزان انصاف بده کدام خونخوار تریم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 آبان1387ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
قصه ای که برایمان شاید مثل یک فرصت مجدد بود تو که این شعر را نمی شنوی که بخندی و بعد گریه کنی پس اجازه بده خراب کنم مصرعی را که پیش ما سد بود اسب گلسار * هم نمی بیند مرد دلگیر این خیابان را که در این روز ها درون دلش شهر در حال رفت و آمد بود واقعا هم برای من سخت است که در این روز های آخر سر گر چه دلسرد می شوی اما از تو دلگیر هم نباید بود سرای کوچه ی صد هفته ی بعد یاد ما را ادامه خواهد داد تو که این شعر را نمی شنوی چه قدر گریه دار خواهد بود مهسا *مجسمه ای در میدان گلسار-رشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آبان1387ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
با هزار
تومان چی کار میشه کرد؟
یه توپ خرید یه مینی پیتزا خرید یه شیشه آب خرید آلوچه خرید مجله خرید سیم ظرف شویی خرید آبمیوه خورد کرایه تاکسی داد کار خاصی نمیشه خرید دو تا بستنی خرید سیگار خرید هیچ کاری نمیشه کرد نان خرید یه مسواک خرید 10 لیتر بنزین زد روزنامه خرید گچ تخته خرید پس انداز کرد با هزار تومان؟! چند شاخه گل خرید فال حافظ خرید یه جفت جوراب خرید صابون خرید بادوم زمینی خرید معجون خورد خرما خرید مترو سوار شد با هزار تومان میشه به یک کودک مبتلا به سرطان کمک کرد این روزها با یک دونه هزار تومانی کار مهمی نمیشه انجام داد یا چیز خاصی خرید . ولی اگر هر کدوم از شما ماهی فقط هزار تومان به بیمارستان محک کمک کنه ، میشه با مجموع اونها به کودکان مبتلا به سرطان که تحت پوشش و حمایت موسسه ی محک هستند ، کمکهای زیادی کرد. اینجوری شما میتونین با کمترین هزینه از پر ارزش ترین چیز در دنیا "جان یک کودک " حمایت کنید. با تماس به شماره 22451414 در طرح عضویت ماهی هزار تومان محک مشارکت کنید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
آقای مشاور دولت نهم که اتفاقا پروفسوری هستند دنیا دیده و سالها در ینگه ی دنیا زندگی کرده اند میهمان مرتضی حیدری و گفتگوی خبری معروفش هستند. و آمده اند تا دست این استکبار جهانی را برایمان رو کنند..نتیجه سالها شهروند بودن آمریکا و آشنایی با فرهنگ ضاله و اقتصاد فرو پاشیده سرمایه داری، این می شود که حرص و طمع این آمریکای گور به گور شده خیلی زیاد شده بود و این بحران اقتصادی ، نتیجه ی همین گناه کبیره است.و خوش به حال ملت ایران که فرهنگی پر از معنویت دارند و.. در آخر هم آقای مشاور به حال معدود دوستداران آمریکا تاسف می خورد و حتما باید دعا کنیم که به راه راست دعوت شوند! اینکه دید انتقادی به جامعه و فرهنگ کشوری که در آن زندگی کرده ای داشته باشی بسیار ارزشمند است ولی اینکه همه چیز را وارونه ببینی یا بخواهی که وارونه ببینی..برای همین گفته هایتان به دل نمی شیند آقای عزیز.. *این تحلیل هم جالب است،
بخوانید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آبان1387ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
من یعنی پایان نامه. تز. تحقیق. یعنی عکس. فیلم. صدا. یعنی فیش برداری. کتاب. مقاله من یعنی دفاع. امضا. فعالیت. یعنی سخنرانی. بحث. جدل با هزار نفر. من یعنی کتک. صیغه. طلاق. یعنی بی احترامی. پوزخند. تحقیر. یعنی تذکر. بازداشت. اعتراض یعنی خرد شدن. شکستن. فرو ریختن. هر روز، هر لحظه. یعنی حق خوری. بغض. فریاد من یعنی رفتن. آمدن. یعنی به یاد داشتن. فراموش نکردن. یعنی وطن. بزرگراه. سبقت. ایست من یعنی 209. سوال. جواب. یعنی مشت. خشم. تنهایی. یعنی سلول.روز.شب.سلول.شب. روز. یعنی اوین.عشا.امضا. کمپین. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
دیروز
داشتم یه مقاله می خوندم تو روزنامه ی اعتماد، راجع به ارتباط دختر و پسر و معضل
" متلک پرانی " که بعضی آن را خشونت می دانند ، بعضی هم بد رفتاری کلامی
تحمیل شده .
یه نظر این بود که چون در جوامع بسته ( مثل جامعه ی ما ) روابط دختر و پسر به صورت عادی نیست ، و به طور کلی دختر و پسر از با هم بودن ، با هم حرف زدن و هر نوع ارتباط منع میشن ، به عبارتی وقتی عدم ارتباط صحیح بین دو جنس وجود داشته باشه ، خواه نا خواه روابط شکل دیگه ای به خودشون می گیرن. متلک پرانی هم یکی از همین راههاست . در واقع افراد می خوان تمایلات ارضا نشده شون رو از این راه ارضا کنن – کاری به این موضوع ندارم که این نوع ارضا کردن نیاز درست است یا نه - به نظر من در شرایط الان جامعه ی ما ، یکی از بهترین راهی است که فرد از این طریق می تونه با جنس مخالفش ارتباط برقرار کنه ، حتی در قالب یک حرف یا یک جمله . منظورم از بهترین راه اینه که وقتی همه ی راههای ارتباطی درست منع می شن ، یکی از راهها ، همینه که به فرض پسر یه متلکی به دختر می گه یا برعکس ، دختر به پسر می گه ، اگه طرف مقابل توجه نکنه و بگذره ، که هیچ ، اما اگه توجهی نشون بده و او هم در جواب چیزی بگه ، رابطه برقرار شده – حالا ممکنه بعدا ارتباطشون بیشتر بشه و مدتی هم با هم دوست بشن ، یا نه، با همین چند جمله و حرف ارتباط تموم بشه – اما در هر صورت ، نیاز ارتباط با جنس مخالف تا حدودی ارضا می شه . البته راههای دیگه ای هم برای ارتباط وجود داره که مهمترینش اینترنت و چت کردنه . اما یه مسئله ای که وجود داره اینه که به قول یکی از استادامون " همه چیز جنسی شده " ، حتی خودمون هم باعث شدیم که همه چیز رو جنسی کنیم و جنسی ببینیم . همه به نوعی به خاطر این موضوع مقصریم . ما داریم توی یه جامعه ی بسته و محدود زندگی می کنیم و روز به روز هم داره محدود تر و بسته تر می شه . بر خلاف جوامع دیگه که دارن به سمت جلو و پیش رفت می رن ، ما داریم عقب و عقب تر می ریم . این سیستم بسته و محدود از نظر ارتباط دختر و پسر در جامعه ی ما ، باعث شده رابطه ها بیشتر جنسی بشه و هدف ایجاد اکثر رابطه ها ، یک چیز باشه : سکس. این قسمت موضوع دست ما نیست و مربوط به سیستم حکومتی ما می شه ( شاید هم دست ما باشه ! ) اما خودمون هم به این مسئله دامن می زنیم . مثلا من دیدم وقتی دو نفر ، دختر و پسر ، دارن صحبت می کنن ، آشنا یا نا آشنا فرقی نمی کنه ، میان به همدیگه میگن : اون دوتا رو ببین ، حتما دارن قرار مدار میذارن که با هم برن بعله ! یا سریع به همدیگه میگن حتما اینا یه سر و سری با هم دارن ! آخه چه سر و سری می تونن داشته باشن ؟ یعنی همه ی حرفای دنیا خلاصه می شه توی سکس و اینجور مسائل ؟؟! متاسفانه وقتی این دید و طرز فکر ، توی قشر به اصطلاح تحصیلکرده و دانشجو هم دیده می شه ، دیگه از بقیه چه انتظاری می شه داشت ؟ من چنین آدمهایی رو دیدم ، حتی بین هم کلاسی هام ! که اگه ببینن دو نفر دارن با هم حرف می زنن ، سریع می رن آمار طرف رو در میارن که بدونن چی به هم گفتن ! یا حتی میشناسم آدمهایی رو که تمام حرفاشون توی این خلاصه می شه که فلان پسر چی کار کرد و چی گفت ، فلان دختر چی کار کرد و چی جوابشو داد . من خودم آدمی هستم که دلم می خواد با اطرافیانم آشنا بشم ، به راحتی باهاشون حرف بزنم ، اصلا مهم نیست که دختر باشن یا پسر ، دوست دارم بدونم آدم های اطرافم چه فکرهایی دارن ، دنیا رو چطوری میبینن ، عقایدشون چیه ، راجع به زندگی چطور فکر می کنن ، اصلا فکر می کنن یا نه !! اما هیچ وقت نتونستم اینکار رو بکنم ، همیشه از ترس اینکه بقیه پشت سرم حرف در بیارن ، نشستم سر جام ، یا از ترس اینکه طرف بگه این دنبال یه چیز دیگه است ، نتونستم حرفمو بزنم . چرا همیشه باید با همین دید دنیا و آدم هاش رو ببینیم ؟ تا کی می خوایم اول جنسیت جلوی چشمامون باشه ؟ چرا نمی تونیم در درجه ی اول ، به چشم یک انسان به طرف مقابلمون نگاه کنیم ، بعد اینکه دختره یا پسر ؟ چرا من دانشجو به جای اینکه یاد بگیرم چطوری با دیگران – چه دختر ، چه پسر – ارتباط برقرار کنم ، یاد بگیرم به عقاید دیگران حتی اگه مخالف عقیده ی من باشه ، باید احترام بذارم ، یا اینکه یاد بگیرم چطور در کنار افراد دیگه زندگی کنم ، باید مجبور بشم تمام ارتباطمو رو با جنس مخالف قطع کنم ؟ مگه جامعه غیر از زن و مرد در کنار همه ؟ چرا به جای اینکه زندگی کردن رو یاد بگیریم ، مجبور می شیم کنار رفتن از زندگی رو یاد بگیریم؟ بیایم به این موضوع فکر کنیم ، فکر کنیم سرنوشت آدمها ، و جامعه ای که همه چیزش در سکس خلاصه می شه ، چی می خواد باشه ؟ فکر کنیم چرا جامعه ی امروز ، به قول اکثر پدرها و مادرها بد شده ؟ فکر کنیم چی و کی باعث این بد بودن شده . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آبان1387ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
ببوس از لب من تا لبت کدر بشود
دو بار مز مزه کن گناهت سر بشود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 مهر1387ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط احسان |
|
|
با نور شدیدی که مستقیم
به چشماش می تابید از خواب بیدار شد . قبل از اینکه چشماشو باز کنه ، دستشو گرفت
جلوی اونا تا شدت نور رو کم کنه ، آروم آروم چشماشو باز کرد اما از نور خبری نبود
! گیج شد، دستش هینطوری توی هوا مونده بود . دستش که کنار رفت ، از اون دور دورا کور سویی دیده می شد .
بلند شد .می خواست بره طرف نور که ببینه از کجاست . پاهاشو تکون داد و راه رفت ، اما حرکتی نکرد ، از جاش تکون نخورد ! تعجب کرد . به پاهاش نگاه کرد . خیلی عجیب بود ، پاهاش حرکت راه رفتن رو انجام می دادن اما زمین انگار از زیر پاهاش سر می خورد ! سرعتشو تند کرد و شروع کرد به دویدن ، اما اینبار تعجبش چند برابر شد ، چون به عقب رانده شد و بیشتر و بیشتر به سمت عقب حرکت کرد ! ایستاد . دوباره راه رفت ، دوید ، اما همون اتفاقات براش تکرار شد ! از تعجب و یه کمی هم ترس نمی دونست چیکار کنه ، همینطور ایستاده بود و به پاهاش و زمین زیر پاهاش خیره شده بود . سرش رو بلند کرد ، نور رو می دید و قادر نبود بره به سمتش . باید چیکار می کرد؟ چرخی زد و پشت به نور ایستاد . می خواست وقتی می دوه و به عقب رانده می شه ، به نور نزدیک تر شه . اینبار وقتی دوید ، به سمت جلو حرکت کرد ! خوشحال شد . با خودش فکر کرد درست شد ، دیگه می تونه بره به سمت نور ، اما همینکه برگشت و شروع به دویدن کرد ، دوباره به عقب رفت ، انگار فقط وقتی می خواست بره دنبال نور اینطوری می شد . نمی دونست دیگه باید چیکار کنه ، نور اونو به سمت خودش می کشید و نمی کشید . نشست . به نور خیره شد و فکر کرد . فکر کرد اگه نشه راه رفت ، اگه اصلا پا نداشته باشه ، چطوری باید خودشو به چیزی که می خواد برسونه ؟ فکر کرد ، فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد ، که یهو دید نور داره حرکت می کنه ،مثل یه نقطه ی درخشان از این ور به اون ور می رفت ، توی هوا می رقصید ، انگار داشت پرواز می کرد ، پرواز ... نور راهنمای خوبی براش بود ، فقط در این صورته که می تونه خودش رو بهش برسونه ، ایستاد ، دستاشو مثل بالهای پرنده باز کرد ، پای راستش رو جلو گذاشت ، آروم به جلو خیز برداشت و پای چپش رو بلند کرد و با یه جهش کوچولو تونست از زمین کنده بشه . اوج گرفت ، رفت بالا و بالاتر ، برای چند لحظه نور رو فراموش کرد ،آخه لذت پرواز رو اولین باری بود که می تو نست تجربه کنه. وقتی به خودش اومد ، متوجه ی نور شد . پرواز کنان به سمتش شتافت ، نزدیک و نزدیک تر شد ، نزدیک و نزدیک تر ، تا جایی که شدت نور مثل بار اول بود ، دیگه نمی تونست چشماشو باز نگه داره ، آروم چشماشو بست ... نور کمتر و کمتر شد ، کمتر و کمتر ... وقتی چشماشو باز کرد ، اتاق خودشو در برابرش دید ، بلند شد ، راه رفت ، دوید ، همه چیز عادی شده بود ، مثل همیشه . دستاشو باز کرد و به جلو خیز برداشت ولی نزدیک بود زمین بخوره . ناراحت بود ، دیگه نمی تونست پرواز کنه ، خوشحال بود ، تونسته بود پرواز کنه ، لذت لحظه ی پرواز کردن چیزی نبود که هر کسی بتونه تجربه اش کنه ،حتی تو رویا ، و چیزی نبود که بتونه همانند اونو بدست بیاره ، هیچ کاری و هیچ چیزی نمی تونست اون لذت رو براش داشته باشه . رفت سمت پنجره . هنوز کور سوی نور اون دور دورا دیده می شد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
4، 5 روز بیشتر
نمونده به تموم شدن تابستون عزیز و پاورچین پاورچین اومدن پاییز دوست داشتنی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
و می نویسم/ پس نمی میرم
و می نویسم/ از تن بی جان جهان می نویسم.. آن که می نویسد،همراه تمام جهان می نویسد،نه به تنهایی.. |
| پیوندهای روزانه |
|
مسعود بهنود ترانه علیدوستی امیر قادری کمپین رشت لیلی نیکو نظر پاگرد ایرانشهر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
احسان شیدا |
| پیوندها |
|
عاشقانه یا پر از نفرت؟ خاطرات من و بابام کو ناردونه هیس!!! همکنون آرزو کن wakefulness موزیک و آموزش برای نازلی لحظه هام برونداد پرستاران دیالوگ ها کلبه ی بارانی پسری از جنس غم شب ایرانی |
|
RSS
|